وبلاگخوشبختیکلمه گاهی ،آنقدر دم دستمان است که نمیبینیمش ،که حسش نمیکنیم ،چایی که مادر برایمان میریخت و میخوردیم ، وبلاگخوشبختیکلمه بود ،دستهای بزرگ و زبر بابا را گرفتن ،وبلاگخوشبختیکلمه بود ،خنده های کودکیهامان ،شیطنت ها ،آهنگ های نوجووانیمان وبلاگخوشبختیکلمه بود ،اما ، ندیدیم و آرام از کنارشان گذشتیم ،چای را به غر غر خوردیم که کمرنگ یا پر رنگ است ، سرد یا داغ است ،زور زدیم تا دستمان را از دست بابا جدا کنیم و آسوده بدویم ،گفتند ساکت ، مردم خوابیده اند و ما ، غر غر کردیم و توپمان را محکمتر به دیوار کوبیدیم ، وبلاگخوشبختیکلمه را ندیدیم یا ، نخواستیم ببینیم شاید ، اما ، حال
برچسب:
نویسنده: باربد اسدیپور